سلام به خدا...
امان از دست این عزیز مامان! چهقدر خندیدیم از دست ایشون...
من چون بهشدت مشغول امتحان و درس و زندگانی هستم، امروز که خونهمون مهمونی بود (و البته از دیروز) یه میز بردم توی حیاط و شروع کردم به درس خوندن! امروز عزیز مهربون اومدن توو حیاط گفتن چه جای خوبی درست کردی برای درس خوندن! آخه خب دقیقا زیر سایهی درخت خرمالو. ماشالا شاخه و برگهاش شده چتر...

گفتم بفرمایید اینجا بشینید. گفتن خودت چی پس؟ گفتم من ایستاده راحتترم!
خلاصه من ایستاده و ایشون نشسته یه عالمه خاطره تعریف کردن و حسابی با هم خندیدیم.
اولین چیزی که از حرفاشون یاد گرفتم امشب مینویسم. گفتن "هر وقت مورچهای، چیزی رفت توو گوش کسی، بگو یه کم چیز شیرین بذاره نزدیک گوشش، زود میاد بیرون". و یه خاطره نیز هم تعریف کردن از این که توی گوش عمو فرید یه بار مورچه رفته بوده و چه خبر!!
عزیز نازنازی ما بچههای سفید و تپلی رو خیلی دوست داره. مثل این دخترک شیطونبلا:
وقتی بهش میگیم چشماتو قایم کن، این شکلی میشه!
فعلا همینا رو داشته باشید. تا یه عالمه خاطره درباره ی همین که بچههای سفید و تپلی دوست دارن بعدا بنویسم.
اینم یه عکس واسه دل خودم. که امشب خیلی تنهاست...

عیدتون مبارک...
در پناه خدا...