آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

به خیر گذشت  چاپ

تاریخ : یکشنبه 5 دی ماه سال 1389 در ساعت 8:04 PM

به نام خدا... 

سلام. 

سپاس از دوستان مهربونی که دعا کردن برای عزیز دردونه. واقعا خطر از بیخ گوش همه‌مون گذشت... 

به لطف خدا و تخصص دکترای عزیز استان عزیز البرز، حال عزیزمامان دردونه خوبه و الان دوران استراحت بعد از عمل رو طی می‌کنن... 

سپاس فراوان... 

در پناه خدا.

دعا کن  چاپ

تاریخ : دوشنبه 8 آذر ماه سال 1389 در ساعت 9:58 PM

سلام... 

عزیز مامان نازم بیمارستانه. براش دعا می‌کنی؟... 

سپاس...

عزیز امروز من  چاپ

تاریخ : شنبه 5 تیر ماه سال 1389 در ساعت 00:35 AM

سلام به خدا... 

امان از دست این عزیز مامان! چه‌قدر خندیدیم از دست ایشون... 

من چون به‌شدت مشغول امتحان و درس و زندگانی هستم، امروز که خونه‌مون مهمونی بود (و البته از دیروز) یه میز بردم توی حیاط و شروع کردم به درس خوندن! امروز عزیز مهربون اومدن توو حیاط گفتن چه جای خوبی درست کردی برای درس خوندن! آخه خب دقیقا زیر سایه‌ی درخت خرمالو. ماشالا شاخه و برگ‌هاش شده چتر... 

میز درس خوندن من

گفتم بفرمایید اینجا بشینید. گفتن خودت چی پس؟ گفتم من ایستاده راحت‌ترم! 

خلاصه من ایستاده و ایشون نشسته یه عالمه خاطره تعریف کردن و حسابی با هم خندیدیم. 

اولین چیزی که از حرفاشون یاد گرفتم امشب می‌نویسم. گفتن "هر وقت مورچه‌ای، چیزی رفت توو گوش کسی، بگو یه کم چیز شیرین بذاره نزدیک گوشش، زود میاد بیرون". و یه خاطره نیز هم تعریف کردن از این که توی گوش عمو فرید یه بار مورچه رفته بوده و چه خبر!!  

عزیز نازنازی ما بچه‌های سفید و تپلی رو خیلی دوست داره. مثل این دخترک شیطون‌بلا: 

سارینا 

وقتی بهش میگیم چشماتو قایم کن، این شکلی میشه! 

فعلا همینا رو داشته باشید. تا یه عالمه خاطره درباره ی همین که بچه‌های سفید و تپلی دوست دارن بعدا بنویسم. 

 اینم یه عکس واسه دل خودم. که امشب خیلی تنهاست... 

تنها، رها...

 عیدتون مبارک... 

 در پناه خدا...

سلام! (معرفی)  چاپ

تاریخ : جمعه 13 آذر ماه سال 1388 در ساعت 10:46 PM

به نام خدا 


سلام! سلام! سلام!! بازم من اومدم!

مدتی هست که تصمیم دارم یه وبلاگ جدید بسازم برای نیل به یه هدف خیلی مهم! 
من عضو خاندان گسترده‌ای هستم که نسبت‌های خانوادگی پیچیده‌ای داخلش وجود داره. البته قرار نیست من این نسبت‌ها رو توضیح بدم. به دو دلیل. اول این‌که خب مسائل خصوصی خاندان ما رو همه نباید بدونن که! دوم این‌که اگر هم بگم کسی ازش سر در نمیاره!
 اصل موضوع اینه که من یه مادربزرگ فوق‌العاده دارم که در دو تیره از این خاندان به اشتراک گذاشته شده‌اند! و من قراره در مورد ایشون و خاطرات‌شون تو این وبلاگ بنویسم.
ایشون که به اسامی مختلف ازشون یاد میشه، به‌شدت موجود جالبی هستند، باکلاس‌ترین خانم مسنی که من تا حالا دیده‌ام (به حدی که به عمل زیبایی بینی فکر می‌کنند!)، بانمک‌ترین آدمی که هیچ‌وقت از شنیدن خاطره‌هاشون -هرچند تکراری باشن- خسته نمیشم. استعداد عجیبی در تعریف کردن خاطره دارند، حتی تلخ‌ترین خاطره‌ها رو هم به قشنگ‌ترین شکل ممکن که باعث خنده باشه، تعریف می‌کنند.
تو فامیل ما، به اسم‌های "عزیز"، "عزیز مامان" و "مامانی" شهرت دارند. البته من اسم آخری رو بیشتر دوست دارم، اما همیشه از اسم اولی استفاده می‌کنم!! مادرم گفتند که این رسم تهرانی‌های قدیم بوده که مادرشون رو "عزیز" خطاب می‌کرده‌اند.
با محاسبات بسیار پیچیده‌ای که گروه علمی-تحقیقاتی- مهندسی ما انجام داده‌اند، ایشون قریب به 80 سال سن دارند. (اما اگر رؤیت‌شون بفرمایید، شکر خدا، گوش شیطون کر، توکل به خدا، سن‌شون خیلی‌خیلی کمتر از اینا به چشم میادش.)
پدرشون کرد کرمانشاه و مادرشون اهل رشت بوده‌اند. آدم فوق‌العاده ساده، خاکی، مهربون و بی‌شیله‌پیله‌ای هستند.
نسبت به هم‌سن و سال‌های خودشون بسیار آدم سالمی هستند. تا جایی که من فهمیدم به تنهایی علاقه‌ی عجیبی دارند.
غذاهای عجیب‌غریب و خلاقانه‌ای می‌پزند که اسم‌شون هست "رامتاپیتا"!! خودشون این اسم رو اختراع فرمودند. من دیوانه‌ی این خلاقیت‌هاشون هستم! دست‌پخت‌شون حرف نداره. تکه! مخصوصاً لوبیاپلوهای محشری می‌پزند که من از وسط کوچه‌شون تِلوتِلوخوران می‌رسم تا پای اجاق!! انواع و اقسام آش رو به شیک‌ترین سبک ممکن طبخ می‌فرمایند. یه بار دست‌پخت‌شون رو نوش‌جان کنید، تا آخر عمرتون مشتری میشید! البته من اصلاً آدم شکمویی نیستم‌ها!!! دست‌پخت ایشون خیلی تعریفی هستش.
 حالا کم‌کم بیشتر با ایشون آشنا میشید. فقط امیدوارم فرصت کنم تندتند خاطرات‌شون رو بنویسم. فعلاً از اونایی که تو ذهنم دارم شروع می‌کنم. بعدش مجبور میشم برای نوشتن بقیه‌ی خاطرات، برم خدمت‌شون. 


شاد و سلامت باشید.